تو با منی
لحظه به لحظه
گام به گام
شانه به شانه
در هنگام برداشتن قدم هایم، گام بعد را به عشق تو بر زمین می نهم
و قدم بعد را به شوق دیدار روی تو از زمین بر می دارم
دیدار روی تو!
تو که خورشید در مقابلت از حقارت کم رنگ می شود و فرصت طلوع را به تو می سپارد
دیدار روی تو!
تو که روی مه سانت، ماه را از حقارت پشت ابر پنهان کرده
دیدار روی تو!
دیدار روی ماه !
دیدار روی . . .
عشق
من و ما رو از یاد نبر
یا حق
تو کجایی؟
در گستره بی مرز این جهان
تو کجایی؟
من در دوردست ترین جای جهان ایستاده ام
کنار تو
تو کجایی؟
در گستره ناپاک این جهان
من در پاک ترین مقام جهان ایستاده ام
بر سبزه شور این رود بزرگ
که می سراید، برای تو
من و ما رو از یاد نبر
یاحق
خانه ای آرام و
اشتیاق تو تا نخستین خواننده هر سرود نو باشی
خانه ای که در آن
سعادت
پاداش اعتماد است
و چشمه ها و نسیم
در آن می رویند
بامش بوسه و سایه است
تو و اشتیاق پر صداقت تو
من و خانه مان
میزی و چراغی . . .
آری
در مرگ آورترین لحظه انتظار
زندگی را در رویای خویش دنبال می گیرم.
در رویاها و
در امیدهایم!
من و خورشید را هنوز
امید دیداری هست
هر چند روز من
آری
به پایان خویش نزدیک می شود.
من و ما رو از یاد نبر
یاحق
نه در خیال، که رویاروی می بینم
سالیانی بارآور، که آغاز خواهم کرد
خانه ای آرام
و
اشتیاق پر صداقت تو
تا نخستین خواننده هر سرود تازه باشی
چرا که هر ترانه
فرزندیست که از نوازش دست های گرم تو
نطفه بسته است . . .
میزی و چراغی،
کاغذ های سپید و مداد های تراشیده و از پیش آماده شده
و بوسه ای
صله هر سروده نو
و تو ای جاذبه لطیف عطش
که، دشت خشک را دریا می کنی
حقیقتی فریبنده تر از دروغ
که اندیشه مرا
از تمامی آفرینش ها بارور می کند . . .
من و ما رو از یاد نبر
یا حق
ناگهان در خانه می پیچد صدای در
سوی در گویی، ز شادی، می گشایم پر
اوست . . . آری . . . اوست
" آه ای شهزاده، ای محبوب رویایی
نیمه شب ها خواب می دیدم که می آیی!"
زیر لب چون کودکی آهسته می خندد
با نگاهی گرم و شوق آلود
بر نگاهم راه می بندد
ای دو چشمانت رهی روشن به سوی شهر زیبایی
ای نگاهت باده ای در جام مینایی
آه، بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرایی
ره، بسی دور است
لیک در پایان این ره . . .
قصر پر نور است . . .
من و ما رو از یاد نبر
یاحق
گوش کن
جاده صدا می زند از دور قدم های تو را
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلک ها را بتکان
کفش به پا کن و بیا
و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
پارسایی است در آنجا، که تو را خواهد گفت:
" بهترین چیز رسیدن به نگاهی است، که از حادثه عشق تر است "

من و ما رو از یاد نبر
یاحق
تو که عاشق ترین عاشقایی
فرشته ای ز عرش کبریایی
تو ای مادر صفا و شور خونه
برکت وجودت نور خونه
اگه با این ترانه حقیرم
سرا پاتو من از طلا بگیرم
هنوز شرمندتم ای نازنینم
کلام اولم ای بهترینم
سرم رو باز بذار به روی شونت
بخون لالایی های عاشقونت
بگو با من خدای ما بزرگه
فدای اون دعاهای شبونت
خدا از خاک عشق تو رو سرشته
فرستاده از آسمون فرشته
که در آغوش امن خود بگیرم
که این یک ذره جا مثل بهشته
بمیرم من اگه با غصه و غم
گذاشتم روی دوشت کوله باری
بشه ای کاش نگاهم سایه ساری
که روی چشم من قدم بذاری
بمون مادر که دل بی تو میمیره
دل کوچیک من پیش تو شیره
نشه کم سایه تو از سر من
خدا هرگز تو رو از من نگیره

شادم که در شرار تو می سوزم
شادم که در خیال تو می گریم
شادم که بعد وصل تو باز این سان
در عشق بی زوال تو می گریم
من با لبان سرد نسیم صبح
سر میکنم ترانه برای تو
من آن ستاره ام که درخشانم
هر شب در آسمان سرای تو
غم نیست گر کشیده حصاری سخت
بین من و تو پیکر صحراها
من آن کبوترم که به تنهایی
پر میکشم به پهنه دریاها
در دل چگونه یاد تو می میرد
یاد تو یاد عشق نخستین است
یاد تو آن خزان دل انگیزی ست
کاو را هزار جلوه رنگین است
من و ما رو از یاد نبر
یا حق
ماندم و پژمرده شدم ریختم
تا که به دامان تو آویختم
دامن خود را متکان ای عزیز
این منم ای دوست به خاکم مریز
وای مرا ساده سپردی به باد
حیف که نشناخته بردی ز یاد
همسفر بادم از آن پس مدام
می گذرم بی خبر از بام و شام
می رسم اما به تو روزی دگر
پنجره را باز گذاری اگر . . .
من و ما رو از یاد نبر
یا حق
سلام ای غرابت تنهایی
اتاق را به تو تسلیم می کنم
چرا که ابرهای تیره همیشه
پیغمبران آیه های تازه تطهیرند
و در شهادت یک شمع
راز منوری است که آن را
آن آخرین و آن کشیده ترین و شعله خوب میداند
. . .
ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل
به داس های واژگون شده ی بیکار
و دانه های زندانی
نگاه کن که چه برفی می بارد . . .
من و ما رو از یاد نبر
یاحق
کسی به فکر گل ها نیست
کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد
باور کند که باغچه دارد می میرد . . .
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است !!!
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجرد است که در انزوای باغچه پوسیده ست
حیاط خانه ما تنهاست . . .
حیاط خانه ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه می کشد
و حوض خانه ما خالیست
ستاره های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خاک می افتد
حیاط خانه ما تنهاست . . .
حیاط خانه ما تنهاست . . .
حیاط خانه ما تنهاست . . .

من و ما رو از یاد نبر
یا علی
آیا شما که صورتتان را
در سایۀ نقاب غم انگیز زندگی
مخفی نموده اید
گاهی به این حقیقت یأس آور
اندیشه می کنید
که زنده های امروزی
چیزی به جز تفالۀ یک زنده نیستند؟
آیا در این دیار کسی هست که هنوز
از آشنا شدن
با چهرۀ فنا شدۀ خویش
وحشت نداشته باشد ؟؟؟
من و ما رو از یاد نبر
یا علی

غریبم
قصه ام چون غصه ام بسیار
سخن پوشیده بشنو اسب من مرده است و اصلم پیر و
پژمردست.
غم دل با تو گویم غار!
من آن آواره این دشت بی فرسنگ.
من آن شهر اسیرم ساکنانش سنگ.
ولی گویا دگر این بینوا شهزاده باید دخمه ای جوید.
دریغا دخمه ای درخورد این تنهای بد فرجام نتوان یافت.
کجایی ای حریق؟ ای سیل؟ ای آوار؟
اشارتها درست و راست بود اما بشارتها...
درخشان چشمه پیش چشم من خشکید.
فروزان آتشم را باد خاموشید.
فکندم ریگها را یک به یک در چاه
به جای آب دود از چاه سر برکرد گفتی دیو میگفت: آه.
ـ ... غم دل با تو گویم غار!
بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟
صدا نالنده پاسخ داد:
... آری نیست.
من و ما رو از یاد نبر
یا علی

شب سردي است ، و من افسرده.
راه دوري است ، و پايي خسته.
تيرگي هست و چراغي مرده.
مي كنم، تنها، از جاده عبور
دور ماندند ز من آدم ها.
سايه اي از سر ديوار گذشت ،
غمي افزود مرا بر غم ها.
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني.
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر ، سحر نزديك است.
هر دم اين بانگ برآرم از دل :
واي ، اين شب چقدر تاريك است !
خنده اي كو كه به دل انگيزم ؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم ؟
صخره اي كو كه بدان آويزم ؟
مثل اين است كه شب نمناك است.
ديگران را هم غم هست به دل ،
غم من ، ليك ، غمي غمناك است.
نمی داد، اما چون دعوت باران عزیز بود نمیشد ردش کرد و بدون آمادگی قبلی و تمرینات مستمر
وارد بازی شدم.
و اما پنج خصوصیت:
۱- خیلی زود ناراحت نمیشم و کمتر چیزی میتونه عصبانیم کنه.
- زود میتونم طرفم رو بشناسم و شخصیتش رو آنالیز کنم و برای همین بیشتر اوقات میتونم با همه
بسازم و به جرات میتونم بگم همه با من راحتند و از بودن با من لذت می برند.
۲- منظم و با برنامه هستم و کمتر اتفاقی میتونه برنامه هام رو به هم بریزه و کلا آدم منعطفی هستم
- به هر چیزی به اندازه ارزشش اهمیت میدم.
- به راحتی میتونم از " نه " در مقابل پیشنهادات استفاده کنم.
- کارهام مختص خودمه و کارهای متفاوت رو خیلی دوست دارم.
۳- رنگ آبی رو خیلی دوست دارم.
- از طبیعت، دریا، باران و سفیدی و پاکی برف رو به هر چیز دیگه ای ترجیح میدم.
- هیچ چیزی رو با شب و سکوت و آرامشش عوض نمی کنم.
- بودن با خانواده و افرادی که خیلی دوستشون داردم رو به هر تفریحی ترجیح میدم.
۴- با ادبیات و شعر زنده میشم، با فلسفه پرواز میکنم و با عرفان اوج میگیرم.
- بجز در شعرهام و نوشته هام احساساتم رو بروز نمیدم و پنج ساله که هیچ کس شعرها و
نوشته هام رو نخونده ( به جز یکی از شعرهام رو که به یه دوست عزیز و وبلاگش تقدیم کردم ).
۵-
و اما مسابقه من:
خصوصیت پنجم رو شما عزیزان با توجه به هر میزان شناخت و ذهنیت هاتون باید بنویسید.
پس خصوصیت پنجم رو ننوشته از وبلاگ نرید. ( درست بنویسید اتفاق خوبی در انتظارتونه )
من و ما رو از یاد نبر
یا علی
۱- اکنون اگر بالای ۶۵ هستید، باشید. بزنید به تخته و در این سنجش شرکت نکنید. زیرا عمر خود را کرده اید.
۲- اقشار آسیب پذیر ۵ سال کم و دیگران همان قدر اضافه کنند.
۳- افراد بیکار و جویای کار ۳ سال کم و دیگران کاری نکنند تا بعد.
۴- اگر دوست دارید ورزش کنید ولی نمی توانید (به علل مختلف)، ۳ سال کم و مخالف آن همان قدر زیاد کنید.
تبصره: دویدن به دنبال اتوبوس و پیاده روی برای یافتن کار، ورزش حساب نمی شود.
۵- برای هر دوره شرکت در کنکور و رد شدن در آن ۲ سال کم کنید، تا سه دوره. دختر ها تا شش دوره.
۶- اگر ماشین مدل پایین دارید ۱ سال کم و اگر ماشین مدل بالای خارجی دارید، برو خوش باش بی خیال طول عمر.
۷- اگر هنرمند یا نویسنده یا ویراستار هستید. راستش چه طور زنده اید؟؟؟
۸- متاهل ها ۴ سال کم و مجرد ها هم ۴ سال کم کنند. (چون جفتش موجب دردسره)
۹- اگر در تهران زندگی می کنید، ۱۰ سال کم کنید. چون کم کم ده سال از عمر خود را در ترافیک هستید.
۱۰- اگر با احتساب این اعداد متوجه شدید که عملا چیزی ته بساط عمرتان باقی نمانده و یا هم اکنون قاچاقی زنده اید، نترسید، آنچه مهم است عرض عمر است نه طول عمر. اگر به این مسئله اعتقاد ندارید از باقیمانده عمرتان، چند سال دیگر هم کم کنید.
من و ما رو از یاد نبر
شاد باشید
یا علی
آنگاه
خورشید سرد شد
و برکت از زمین ها رفت
و سبزه ها به صحراها خشکیدند
وماهیان به دریاها خشکیدند
وخاک، مردگانش را
زان پس به خود نپذیرفت
دیگر کسی به عشق نیندیشید
دیگر کسی به فتح نیندیشید
و هیچکس
دیگر به هیچ چیز نیندیشید
در غار های تنهایی
بیهودگی به دنیا آمد
خون بوی بنگ و افیون می داد
زن های باردار
نوزادهای بی سر زاییدند
و گاهواره ها از شرم
به گور ها پناه آوردند
چه روزگار تلخ و سیاهی
نان، نیروی شگفت رسالت را مغلوب کرده بود .
شاید هنوز
در پشت چشم های له شده، در عمق انجماد
یک چیز نیم زندۀ مغشوش بر جای مانده بود
که در تلاش بی رمقش می خواست
ایمان بیاورد به پاکی آواز آب ها
شاید، ولی چه خالی بی پایانی
خورشید مرده بود
و هیچکس نمی دانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلب ها گریخته، ایمان است
آه، ای صدای زندانی
آیا شکوه یأس تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقبی به سوی نور نخواهد زد؟
من و ما رو از یاد نبر
یا علی
داستانی از سارقی در روزگاران قدیم نقل می شود که پالتوی گرانبهایی دزدید.آن پالتو از بهترین مواد اولیه تهیه شده بود و دکمه هایی از جنس طلا و نقره داشت. او پس از فروش پالتو به تاجری نزد دوستانش برگشت.
نزدیکترین دوستش پرسید: پالتو را به چه قیمتی فروختی؟
او پاسخ داد: به صد سکه نقره!!!
- منظورت ابن است که بابت پالتویی به آن گرانبهایی فقط صد سکه نقره دریافت کردی؟!
دزد پرسید: مگر شماره ای بالاتر از صد هم وجود دارد؟؟؟
برای بسیاری زندگی چنین است. آنها فقط تا صد می توانند بشمارند و عددی بالاتر از آن را بلد نیستند. توصیه من حرص و طمع و گرفتار شدن در بازی بی پایان "بیشتر خواستن" نیست. اما نباید فراموش کرد که:
" سهم ما از دنیا تمام دنیاست "
هممون دونبالش میگردیم تا خیلی از چیزهامون رو تغییر بدیم و یه چیزهایی رو هم شروع کنیم.
امشب شب تولد منه.
راستش رو بگم، شب خوب و خاطره انگیزی هم بود. شرمندم کردن. به حدی که حتی انتظارشم نداشم.
این شعر یکی از بهترین هدیه های تولدی بوده که تا به حال گرفتم. چندین سال پیش از معلمم:
ای آنکه بیامدی ز مادر عریان جمعی همه خندان و تو بودی گریان
کاری کن ای عزیز که وقت رفتن جمعی همه گریان و تو باشی خندان
راستی یادم رفت: از گرفتن هدیه تولد معذوریم. خواهشمند است اصرار نفرمایید !!!

من و ما رو از یاد نبر
یا علی
یک درد دردیست که از زخم شمشیر ابن ملجم در فرق سرش احساس میکند و درد دیگر
دردیست که او را تنها در نیمه شبهای خاموش به دل نخلستان های اطراف مدینه کشانده و به ناله
در آورده است...
ما تنها بر دردی می گرییم که از شمشیر ابن ملجم در فرق سرش احساس می کند.
اما این درد علی نیست ...!!!
دردی که چنان روح بزرگی را به ناله درآورده است، تنهایی است که ما آن را نمی شناسیم.
باید این درد را بشناسیم نه آن درد را، که علی درد شمشیر را احساس نمی کند...
و ما...
درد علی را
من و ما رو ا یاد نبر
یاعلی